325

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

اخرای مرداد بود... دوازه سال پیش... مامان من تازه از دنیا رفته بود و مراسم داشتیم خونمون... اول مامانش اومد مراسم... مامانش كه رفت خودش اومد... دوستم بود... یار دبستانی من... تا دیدمش بغضم تركید و تو بغلش زار زدم... وقتی كه پیشم بود غصه ی اون لحظه انگار كم رنگ شده بود... امروز... من بیست و سه سالمه... مراسم خاكسپاری اونه... یار دبستانی من.... دوست بیست و سه ساله ی من... تازه میخواس نامزد كنه...تصادف كرد اما و بعد... دیگه تو دنیا نیست الان... چن روزه خبر رو شنیدم اما هنوز براش یه قطره اشك نریختم... نرسیدم كاملا بشینم بش فكر كنم... نرفتم نامه های اونموقعامونو دفترخاطراتم رو نگاه كنم و عكسامون رو.. یه لایه رو باورم كشیده شده انگار... اخرین بار ولادت امام حسن دیدمش...همین چن روز پیش... حیف بودی رفیق...خیلی حیف....

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 11:21 توسط leyli |
319...

ما را در سایت 319 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 182 تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 21:31

صفحه بندی